غلام همت آنم که زیز چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
شاید هنوز هم برای بسیاری از ما مردم یکی از بیاد ماندنی ترین خاطراتی که خیلی وقتها به یاد آن به وجد می آئیم.خاطرات محله ها و خانه های کودکی ماست. خانه ها و محله هایی که در آنجا متولد شدیم، بزرگ شدیم و شاید هم شکل گیری بخشی از شخصیت امروز ما مدیون آن گفتمانها و فضا های دوست داشتنی بوده است.
همان خانه هایی که اگر ساده بود ، اگر زرق و برق خانه های امروزی را نداشت،اما بی پیرایه و معنوی بود. رفتارها و گفتگو ها نمایشی نبودند. باورهایمان بودند و برخاسته از اعتقاد و حاصل ما ، ایمان بود به آنچه که انجام می دادیم.
چهار دیواری آن خانه ها امنیت و صفا داشت. بزرگ های محل برای امنیت مردم غیرتمند بودند.و بی تفاوتی معنی نداشت. با هم می خندیدیم،بجای اینکه بهم بخندیم.
نمی دانیم چه شد، اما یکدفعه غافل شدیم و تا به خود بیاییم هر آنچه مربوط به این گذشته ها بود و سنت ها و آداب و رسوم ما، تغییر کرد. یا شاید در معیارهای ارزشیابی ما، بی ارزش شد. به اصطلاح مدرن شدیم. آن خانه های با صفا با حیاط هایی که محل بازی های کودکی مان بود با باغچه های نقلی مادر، عطرگل های معطر و صداهای پر قصه پرندگان تبدیل به برج و آپارتمان شد. همه محاسبه گر شده بودیم،!! خانواده های متعدد در یک آپارتمان مجتمع شدند . اما با هم نبودند.!! تعالی فرهنگ های غنی آن محله ها تبدیل شد به گسست فرهنگی و .....
امنیت کم کم کمرنگ شد.اخلاق که از اصول ما بود. از فرعیات گردید و به فراموشی آن عادت.
دریغا چه ارزان آن صندوقچه خاطرات را به حراج گذاشتیم.
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
ادامه مطلب



