حکایت 4 (قیاس) مثنوی مولانا
بقالی در دکان خود، طوطی زیبا و خوش آوایی داشت و این طوطی از دکان نگهبانی می کرد و با ندا و نوای دل انگیز خود مشتریان را به آن دکان جلب می کرد و بازار بقال را گرم نگاه می داشت.
روزی بقال به خانه رفته بود. اتفاقاً گربه ای در دکان او موشی را دنبال کرد. طوطی هراسان و ترسان شد و برای حفظ خود از گزند گربه به این سو و آن سو می جهید. بال و پرش به شیشه هایی که از پر از روغن بادام بود، خورد و شیشه ها به زمین افتاد و شکست و روغن آنها به زمین ریخت.
بقال وقتی که به دکان آمد و آن منظره را دید از روی خشم طوطی را گرفت و آنقدر بر سر طوطی زد که موی سرش ریخت و کم کم به صورت طاس درآمد.
از آن پس طوطی خاموش شد و بغض گلویش را گرفت و دیگر سخن نگفت.
بقال بسیار حیران و افسرده شد و حتی برای اینکه طوطی سخن بگوید به تهیدستان صدقه می داد.
روزها گذشت و همچنان فضای مغازه پر از اندوه و ماتم بود تا اینکه یک روز مردی که شغل او بافندگی بود و از قضا سرش طاس و کچل بود از آنجا گذر می کرد.
تا چشم طوطی به سر طاس آن مرد افتاد، ناگهان منقار گشود و صدا زد: ای کچل! تو نیز مگر مثل من روغن ریخته ای که صاحبت بر سرت زده و کچل شده ای.
طوطی اندر گفت آمد در زیان بانگ بر درویش زد که هی، فلان
از چه ای کَل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی
طوطی چون پرنده ای ناطق است و از عقل و درایت بهره ای ندارد یک چنین قیاس بی اساسی را بر زبان آورد.
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کمی ز ابدال حق آگاه شد
تا اینکه می گوید
آن یکی شیر است ا ندر بادیه و آن یکی شیر است اندر بادیه
آن یکی شیر است که آدم می خورد و آن یکی شیر است کادم می درد
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند